تبليغاتX
کارو




کارو

اشعار کارو





درباره وبلاگ
‍‍


مطالب تازه












آرشيو وبلاگ
دی 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1389
اسفند 1388




چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 18:20
کارو
سرگذشت من ، سرگذشتی بود که اشتباها از{ سر }من{ گذشته} بود......
و سرنوشت من ، سرنوشتی مبهم بود ، که آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست وبر سرما چیز می نویسد !
اشتباها بر{ سر} من {نوشته } بود ....
ومن در سر نوشت خود ، سرگذشت خیلی از انسانها را دیدم....
و از سرگذشت خود ، درباره خیلی از سرنوشتها ، خیلی چیزها شنیدم ...
واز همه اینها و از همه آنها .........
آه ......فریاد ، باور کنید انسانها ! ..خیلی چیزها فهمیدم !...

فهمیدم که در همه ، هر جا که زندگی مردم بر مدار پول می چرخد،
باید خر بود و خر پرست !...باید فاحشه بود و پرچم جاکشی در دست ،
باید تو سری خورد ومرد !.. و تو سری زده ، نشست !...
باید نمک خورد و با کمال بیمروتی نمکدان شکست ،
باید از راست نوشت و از چپ خواند!
از عقب نشست ، واز جلو راند !

و سرنوشتها و سرگذشتها ، سرنوشتها در قالب سرگذشتها ، و سر گذشتها در تابوت سر نوشتها ، به من یاد دادند:
که هرکس اینچنین نبود ، اگر چه خیال میکرد که هست !
و اگر چه واقعا بود ، ولی پای در گل رسوایی ، از کار افتاد و فروماند

و من از پا افتادم وماندم



چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 18:26

نه من ديگر به روي ناکسان نمي خندم

دگر پيمان عشق جاوداني

با شما معروفه هاي پست هر جايي، نميبندم

شما که اينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و ناداني

به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت

تگرگ ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد

شما که اندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني

به فرمان خدايان طلا ، تخم فساد و يآس مي کاريد ؟

شما رقاصه هاي بي سر و بي پا

که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بيگانه...

چنين سر مست و بي قيد و سر و بي پا

ببام کلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت

سحر تا شام ميرقصيد

قسم : بر آتش عصيان ايماني :

که سوزانده است تخم ياس را ، درعمق قلب آرزومندم :

که من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي ÷ست هرجائي

نميخندم !

پاي ميکوبيد و ميرقصيد ....

ليکن من .. بچشم خويش ميبينم که ميلرزيد ..

ميبنم که ميلرزيد و ميترسيد :

از فرياد ظلمت کوب و بيداد افکن مردم :

که در عمق سکوت اين شب پراضطراب و ساکت و فاني ،

خبرها دارد از فرداي شورانگيز انساني !

و من ... هرچند مثل رزمندگان راه آزادي :

کنون خاموش ، دربندم ...

ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فکر انساني نميخندم !...




چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 18:23
افسانه ی من


گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست
ای دختر شوریده دل مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست باده نمی خواهم ، پست
یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست
آهسته فروفتاد و بر خاک نشست
آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست
جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
ایکاش که در دل طبیعت می مرد
این طفل حرامزاده ، از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
تا زنده نگاهدارد افسانه ی من
افسانه ی من تو بودی ای افسانه
جان از کف من ربودی ، ای افسانه
صد بار شکار رفتم دل خونین
نشناختمت چه هستی ای افسانه




سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 10:6
زندگی یک آرزوی دور نیست....

زندگی یک جست و جوی کور نیست....

زیستن در پیله پروانه چیست؟

زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست....

گوش کن ! دریا صدایت میزند....

هرچه ناپیدا صدایت میزند....

جنگل خاموش میداند تو را....

با صدایی سبز میخواند تو را....

زیر باران آتشی در جان توست....

قمری تنها پی دستان توست

پیله پروانه از دنیا جداست....

زندگی یک مقصد بی انتهاست....

هیچ جایی انتهای راه نیست....

این تمامش ماجرای زندگیست....



سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ساعت 10:4

اشک رز !

دلم از اینهمه گرفتاری، اینهمه خونخواری و تبهکاری گرفته بود. رفتم سراغ دوستم.. گفتم: به خاطر یک لحظه فراموشی پیمانه ای چند می بزنیم.

به زیر درخت رزی که تنها در خانه ی ما بود پناه بردیم. هنوز اولین پیمانه شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب از شکستگی یک شاخه ی سرشکسته به دامنم فرو غلطید... با تعجب از دوستم پرسیدم: این قطره چه بود؟ در آسمان ها که از ابر خبری نیست... دوستم پاسخی داد که روحم را تکان داد، گفت:

درخت رز است که گریه می کند! می خواهد به ما بفهماند که ای بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!...




سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ساعت 10:1

الا ! اي مهين مالك آسمانها

كجا گيرم آخر سراغت كجايي ؟

غلام وفاي تو بودم _ نبودم ؟

چرا با من با وفا بي وفايي ؟

چه سازم من آخر بدين زندگاني

كه ريبي است در بيكران بي ريايي

چسان خلقت مهمل است اينكه روزم

فنا كرد – كام قدر – بر قضايي !

بيا پس بگير اين حياتي كه دادي

كه مردم از اين سرنوشت كذايي !

خداوندگارا !

اگر زندگانيست اين مرگ ناقص

بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم !

دو صد بار ميكشتم اين زندگي را

اگر ميرسيدي به زور تو ، زورم !

كما اينكه اين زور را داشتم من

ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم !

همه ش خنده ميزد بصد ناز و نخوت

كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم !

بپاس همين خصلت احمقانه

كنون اينچنين زارو محكوم و عورم ؟

چه سود از حقيقت كه من در وجودش

اسير خدايان فسق و فجورم ؟

از آن دم كه شد آشنا با وجودم

سرشكي نهان در نگاه سرورم

چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقيقت »

كه پامال شد زير پايش غرورم

خداوندگارا!

تو فرسنگها دوري از خاك دوري

تو درد من خاك بر سر چه داني ؟

جهاني هوس مرده خاموش و بيكس

در اين بينفس ناله آسماني ...

زروز تولد همه هر چه ديدم

همه هر كه ديدم تبه بود و جاني

طفوليتم بر جواني چه بودي

كه تا بر كهولت چه باشد جواني !

روا كن به من شر مرگ سيه را

كه خيري نديدم از اين زندگاني!

مگر از پس مرگ – روز قيامت

خلاصم كن زين شب جاوداني!

بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم

چسام بينمت تا چنانم نداني؟

نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت

نه بهر پذيرايي ات آشياني!

چه بهتر كه محروم سازم تو را من

ز ديدار خويش و از اين ميهماني

مبادا كه حاشا نمائي بخجلت

كه پروردگار لتي استخواني !

خداوندگارا !

تو ميداني آخر ، چرا بي محابا

سيه پرده شم رو را نديدم !

مرا ز آسمان تو باكي نباشد

كه خون زمين مي طپد در وريدم !

من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي

ببال شرف در هوا  مي پريدم !

حيات دو صد مرغ بي بال وپر را

برغم هوس – از هوي مي خريدم

بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :

بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !

بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي

بيكرنگي از جاي  خود ميپريدم !

من آن شاعر سينه بدريده هستم

كه عشق خود از مرگ  مي آفريدم !

چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم

ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!

ولي ناخلف باشم از ديده باشي

كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !

ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم

ز روز ازل راه خود را گزيدم !

خداوندگارا !

 ز تخت فلك پايه آسمانها

دمي سوي اين بحر بي آب رو كن

زمين را از اين سايه شياطين

 جنين در جنين كين به كين رفت و رو كن

سياهي شكن چنگ فريادها را

به چشم سكوت سياهي فرو كن !

هميشه جواني تو ، پير زمانه !

شبي هم " جواني " بما آرزو كن !

كه تا زيرورو نسازم آسمانت

زمين را بنفع زمان زير رو رو كن !




سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ساعت 10:0
به هــر دري که زدم، سـري شــکســـته شـد

به هـــر جـا کــه ســر زدم، دري بســته شــد

نه دگر در زنم به سـري، نه دگر سـر زنم به دري

کــه روح دربدرم از ســر و در زدن خـســته شـــد



سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ساعت 9:59
برو ای دوست برو
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش
من دگر سیرم...سیر!
به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست!


کم بگو ، جاه تو کو ؟! مال تو کو ؟! برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا! ... مردم من
زاده رنجم و پرورده دامان شرف
آتش سینه ی صد ها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش: جرس قافله زنده دلان
طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است!
حیف از این قلب از این قلب طرب پرور درد
که به فرمان تو ، تسلیم تو جانی کردم!
حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی نامرد!
دل به من دادی؟ نیست؟
صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست
دل سپردن اگر این است ! که این مشکل نیست!
هان! بگیر این دلت از سینه فکندیم به در
ببرش دور ... ببر !
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر!!




پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ساعت 18:23
آرامگاه عشق

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
قلب امید در بدرومات من شکست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف
در بیکران دور
افتاده بود ،‌ساکت و خاموش ، روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر
با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟
کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟
یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بیکران دور
با جوهر سرشک
دستی نوشته بود
آرامگاه عشق



پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ساعت 18:22
سکوت

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد نکام
این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش